روزي دختر كوچكي از مرغزاري مي گذشت. پروانه اي را ديد که بر سر تيغي گرفتار است. با احتياط تمام پروانه را آزاد كرد. پروانه چرخي زد. پر كشيد و دور شد. پس از مدت كوتاهي پروانه در جامه پري زيبايي در برابر دختر ظاهر شد و به وي گفت: به سبب پاكدلي و مهربانيت، آرزويي را كه در دل داري بر آورده مي سازم. دخترك پس از كمي تامل پاسخ داد: من مي خواهم شاد باشم. پري خم شد و در گوش دخترك چيزي زمزمه كرد و از ديده او نهان گشت. دخترك بزرگ مي شود. آن گونه كه در هيچ سرزميني كسي به شادماني او نيست. هربار كسي راز شاديش را مي پرسد با تبسم شيرين بر لب مي گويد: من به حرف پري زيبايي گوش سپردم. زماني كه به كهنسالي مي رسد، همسايگان از بيم آنكه راز جادويي همراه او بميرد، عاجزانه از او مي خواهند كه آن رمز را به ايشان بگويد: به ما بگو پري به تو چه گفت؟ دخترك كه اكنون زني كهنسال و بسيار دوست داشتني است، لبخندي ساده بر لب مي آورد و مي گويد: پري به من گفت همه انسانها با همه احساس امنيتي كه به ظاهر دارند، به هم نيازمندند!!!
+
نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت 15:42 توسط ارکیده وحشی
|
زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند. مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم، پولتان را می آورم. ولی مغازه دار گفت که نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟ زن گفت: اینجاست. مغازه دار از روی تمسخر گفت: فهرست را بگذا ر روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد، چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه باتعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت. خواربار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد، کفه ترازو برابر نشد. آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ، فهرست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: ای خدای عزیزم!!! تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید، که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک وخالص چقدر است.
+
نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت 12:45 توسط ارکیده وحشی
|
نقل است كه شيخ (ابوالحسن خرقاني) نماز همي كرد. آواز ميشنود كه: هان ابوالحسن! خواهي كه آنچه از تو ميدانم با خلق بگويم و رسوايت سازم تا سنگسارت كنند؟ شيخ گفت: بار خدايا! خواهي آنچه از رحمت تو ميدانم و از كرم تو ميبينم با خلق بگويم تا ديگر هيچ كس سجودت نكند؟ آواز آمد: نه از تو، نه از من.
+
نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت 12:24 توسط ارکیده وحشی
|