تبليغاتX
ارکیده وحشی

تنها در مراكش مي‌توان بزها را روي درخت پيدا كرد. اين بزها به اين دليل از درخت بالا مي‌روند، كه ميوه درخت خاصي به نام «آرگان» را خيلي دوست دارند. آرگان نوعي درخت شبيه به درخت زيتون است، كه ميوه‌اي شبيه به زيتون نيز دارد.
كشاورزان اين كشور پشت سر بزها به راه مي‌افتند و از درختي به درخت ديگر مي‌روند. اشتباه نكنيد آنها اين كار را به اين دليل انجام نمي‌دهند كه از بالا رفتن بزها حيرت زده مي‌شوند، بلكه ميوه آرگان داراي هسته‌اي است كه بزها نمي‌توانند آن را هضم كنند.
به همين دليل آن را از دهان بيرون مي‌اندازند و يا از بدن خود دفع مي‌كنند. سپس كشاورزان اين هسته‌ها را جمع مي‌كنند و با آسياب كردن روغن آن را مي‌گيرند.
اين روغن در آشپزي و صنايع آرايشي استفاده فراوان دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 10:23  توسط ارکیده وحشی  | 

آزادی

روزي روزگاري، پرنده اي بود با يك جفت بال زيبا و پرهاي درخشان، رنگارنگ و عالي و در يك كلام، حيواني مستقل و آماده پرواز، در آزادي كامل. هر كس آن را در حين پرواز ميديد، خوشحال ميشد. روزي زني چشمش به پرنده افتاد و عاشقش شد. در حالي كه دهانش از شدت شگفتي باز مانده بود، با قلبي پر تپش و با چشماني درخشان از شدت هيجان، به پرواز پرنده مينگريست. پرنده به زمين نشست و از زن دعوت كرد با هم پرواز كنند.. و زن پذيرفت... هر دو با هماهنگي كامل به پرواز در آمدند.. زن، پرنده را تحسين مي كرد، ارج مينهاد و ميپرستيد. ولي در عين حال، ميترسيد. مي انديشيد مبادا پرنده بخواهد به كوهستانهاي دور دست برود. ميترسيد پرنده به سراغ ساير پرندگان برود و يا بخواهد در سقفي بلندتر به پرواز در آيد. زن احساس حسادت كرد. حسادت به توانايي پرنده در پرواز و احساس تنهايي كرد.
انديشيد: برايش تله ميگذارم. اين بار كه پرنده بيايد، ديگر اجازه نمي دهم برود. پرنده هم كه عاشق شده بود، روز بعد بازگشت، به دام افتاد و در قفس زنداني شد. زن هر روز به پرنده مينگريست. همه هيجاناتش در آن قفس بود. آن را به دوستانش نشان مي داد و آن ها به او ميگفتند: تو همه چيز داري! ناگهان دگرگوني غريبي به وقوع پيوست. پرنده كاملا در اختيار زن بود و ديگر انگيزه اي براي تصرفش وجود نداشت. بنابراين علاقه او به حيوان ، به تدريج از بين رفت. پرنده نيز بدون پرواز ، زندگي بيهوده اي را ميگذراند و در نتيجه، به تدريج تحليل رفت،  درخشش پرهايش محو شد، به زشتي گراييد و ديگر موقع غذا دادن و تميز كردن قفس، كسي به او توجه نميكرد. سرانجام، روزي پرنده مُرد.
زن دچار اندوه فراواني شد و همواره به آن حيوان مي انديشيد، ولي هرگز قفس را به ياد نمي آورد. تنها روزي در خاطرش مانده بود كه براي نخستين بار پرنده را خوشحال در ميان ابرها و در حال پرواز ديده بود. اگر زن اندكي دقت ميكرد، به خوبي متوجه مي شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته كرد و برايش هيجان به ارمغان آورد، آزادي آن حيوان و انرژي بال هايش در حال حركت كردن بود، نه جسم ساكنش. بدون حضورپرنده، زندگي براي زن مفهوم و ارزشي نداشت و سرانجام، روزي مرگ زنگ خانه او را به صدا در آورد. از مرگ پرسيد: چرا به سراغ من آمده اي؟!
مرگ پاسخ داد: براي اينكه دوباره بتواني با پرنده در آسمانها پرواز كني . اگر اجازي ميدادي به آزادي برود و بازگردد ، هنوز هم ميتوانستي به تحسين و عشق ورزيدن ادامه بدهي. حالا براي پيدا كردن و ملاقات با آن پرنده، به من نياز داري...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 10:16  توسط ارکیده وحشی  | 

اگر انسانی آنچه را ارزش مردن داشته باشد در زندگی خود نیافته باشد لایق زندگی کردن نیست!

گریه هایی که بر مزار دیگران میکنیم نشانه حرفهایی است که باید زده می شدند و کارهایی که باید انجام می شدند.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/03ساعت 8:40  توسط ارکیده وحشی  | 

* دنیا مثل بازی گل یا پوچه! با تو گله، بی تو پوچه...

* طبق قانون بقای شادی هیچ شادی از بین نمیره، بلکه فقط از دلی به دلی دیگه جابه جا میشه!!!

* کسی که تو رو دوست داشته باشه، 4 تا بیماری می گیره:
   1- فراموشی
   2- ...
   3تای دیگه شو فراموش کردم!!!!
+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/03ساعت 8:25  توسط ارکیده وحشی  |